ابراهيم اصلاح عربانى

616

كتاب گيلان ( فارسى )

نالد به حال زار من امشب سه‌تار من / شهريار ) غزل ملاحت ، رديف و قافيهء شعرهاى هلالى و شهريار را به عاريت گرفته است ؛ اما غزل « ملاحت » ملاحت و تازگى خاص خود را دارد ! جان آينه دل خرده مىگرفت ، به تصوير تار من * وقتىكه بود چشم تو آئينه‌دار من همرنگ شب شدم ، تو كجائى ؟ ستاره چشم ! * بىتو سياه مىگذرد روزگار من من ، آن توام ، كه اين‌سوى ديوار مانده است * بردار از ميان تو و خود ، حصار من بُن‌بستِ سرخ ، كوچهء كوچ چكاوك است * زرد است فصل ، پس تو كجائى بهار من ؟ آخر چرا عبار تو بر دل نشسته است ؟ * جسمى ز جان آينه دارد غبار من يادش به خير ! ساقى چشمت كه مىشكست * گاهى پيالهء دل و گاهى خمار من اشرف - معصومهء مشكوتى معصومهء مشكوتى متخلص به اشرف به سال 1294 شمسى در لاهيجان به دنيا آمد . از فرهنگيان با سابقه بود . در غزل و قصيده و مثنوى طبع‌آزمائى مىنمود و همگام با نوسرايان ، چهارپاره‌سرايى را نيز تجربه كرد . در مسابقهء انجمن ادبى ايران و پاكستان ، در سال 1330 شمسى ، بين 700 شركت‌كننده ، برندهء جايزهء انجمن ادبى شد . اشرف ، بيشتر در زمينهء آزادى و سرافرازى زنان ايران سروده است . « تالار آئينه » مجموعهء بخشى از سروده‌هاى اوست . تا كى بنشينم كه رسد از تو پيامى ؟ * شادم بكن آخر به سلامى و كلامى بيدادگرى پيشه مكن ، چونكه به عالم * بيداد و جفا ، هيچ نكرده است دوامى گر صاحب جاهى ، دل درويش نگه‌دار * مشكن دل ياران ، چو رسيدى به مقامى صياد مشو ، صيد مكن ، دام ميفكن * زنهار ! كه صياد بس افتاد به دامى تا چند در اين ميكده ، هشيار توان بود ؟ * ساقى بده آن مى كه شوم مست ، ز جامى جواهر دشت كنار ساحل اميد ، روزى * من و تو شادمان با هم نشستيم در آن دنياى زيباى طبيعت * هزاران عهد بستيم * هوا ، چون روى خوبت با لطافت * زمين شاداب و دريا نيلگون بود يكى قايق ز راه دور ، پيدا * به روى موج دريا رهنمون بود به رنگ چشم مستت آسمان بود * مثال چين زلفت موج دريا دل ما پر ز شوق زندگى بود * همه ، اميد بى جا * ز روى آب ، مرغان سبكبال * شتابان عده‌اى پرواز كردند كشيده سر به سوى آسمانها * رهى آغاز كردند * ندانستند راه آرزوها * رهى دور است و پايانى ندارد هزار افسوس بر آن جان خسته * كه سر در راه جانانى ندارد * در آن سمت چمن ، گردانه‌اى هست * كجا پيداست ، خود دامى نباشد ؟ در آنجا گر گل و پروانه‌اى هست * به ياد عشق ناكامى نباشد * « جواهر دشت » كوهستان زيبا * كشيده گردن از بهر تماشا ز دورادور بر بالاى آن كوه * كمى برف از زمستان مانده برجا * نشسته باشكوه و باابهت * همىخندد به بزم آرزوها همىگويد چو من ثابت‌قدم باش * به هركارى ، نه چون امواج دريا پورزينال - ماهرخ ماهرخ پورزينال به سال 1309 شمسى در بندر انزلى به دنيا آمد . به غزل‌سرائى و چهارپاره‌سرائى توجه بيشترى دارد . كتابهاى « دلهاى شكسته » در 1330 ، « گلهاى مرداب » در 1335 و « خشم شاعر » در 1340 از شعرهاى او منتشر شده است . پاكدل بودم و تو غرق گناهم كردى * تا به چشم هوى اى دوست نگاهم كردى دوستت داشتم و عشق تو در دل كشتم ! * زانكه چون گيسوى شب ، تيره پگاهم كردى عشق من خون شد و از سينه به چشمانم ريخت * چه بگويم ؟ كه چه با روز سياهم كردى پس از اين از مى چشمان تو پرهيز كنم * گرچه آلوده به درياى گناهم كردى قدر گوهرچه شناسد رهى مُهره‌فروش * كيميا بودم و بيهوده تباهم كردى سوختم شمع‌صفت « ماهرخ » اندر ره دوست * آتشى بودم و خاكستر كاهم كردى توكلى - فريده فريده توكلى به سال 1328 شمسى به دنيا آمد . شعر زير از اوست : ديريست ، در انتظار خويشم * چون گل ، به ره بهار خويشم از بس كه ز ديده ، ريختم اشك * شرمندهء چشمه‌سار خويشم چون دانه به خاك ، خو گرفتم * در حسرت برگ و بار خويشم